قالب وبلاگ

دفتر یادداشتم
خیلی پیش باید شروع میکردم اما تنبلی نمیذاشت پس از حالا دوستای قدیم وجدید سلام 
نويسندگان

جمعه عمه و فسقلی پر از تاول ناشی از کک زدگی بودن!  و من هم که در همه چی جذبم پایینه جز حشرات  کک مذکور رو جذب کردم وهرکی هم که تاولهاشونو دید ونالید بهش اطمینان دادم که نگران نباشین من تا حالا جذبش کردم!

البته توی دلم دعا میکردم که خدایا اینبار نه!!چشم

به عمه میگفتم دیروز کسی میگفت چون گوشت تلخه اصلا حشرات جذبش نمیشن!خیال باطل  پس چرا من..........

عمه: کی میگه تو گوشت تلخی؟ من که همه جا ازت تعریف میکنم!از خود راضی

من: خب من هم امیدم به همین تعریفاس قرار نیس همه بدونن من چه جور آدمیمزبان

عمه:قهقهه

من نمیدونم گوشت تلخی دقیقا یعنی چی  همیشه فکر میکردم به اونایی میگن که دیرجوش و کج خلق هستن و ملت رغبتی به ارتباط باهاشون ندارن متفکر

کاش حشرات هم انسان شناسیشون خوب بودگریه

بله من کک مذکور رو با خودم آوردم خونه و بعد با تلاش! یافتمش و کشتمش خنثی

البته یه لحظاتی شک میکنم که نکنه دو تا بودن...........نگران

احساس میکنم این کک یه جور خاصی بود انگار توی خونم یه چیزی رفته باشه  کرختم کرده بود مث وقتی که آمپول آنتی هیستامین میزنی و دلت میخواد دراز بکشی وناله کنی!

..................

چندشب پیش سر یه موضوع بی اهمیت من اشتباهی تصور کردم بابا داره برای من حرفی میزنه و به مامان گفتم اونم گفت که نه و منو از اشتباه درآورد و همینطور که از من دور میشد و به بابا نزدیک بهش گفت نمیدونم این صنم جدیدا چش شده!

هرکسی چیزی بگه به خودش میگیره وفکر میکنه علیه اون حرف زده شده

یکه خوردم! اولین بار بود که مامان درست فهمیده بود!!  آره واقعیتش، این مدت  دائم منتظرم کسی چیزی بگه!!

هربار بابا نگاه میکنه توی دلم میگم الانه که بهونه ای برای ایراد گرفتن پیدا میکنه!!

ولی حقیقتاً از هر ده بار یه بارش شاید چیزی بگن!

چه تلخ شده ام من!ابرو  این گوشت تلخی بد چیزیه. چطوری نزدیکانم منو تحمل میکنن؟  خودم گاهی به سختی خودمو تحمل میکنمخجالت

این اواخر که بیشتر از هرکسی خودم خودآزاری دارم انگار...... بیشتر از هرکسی خودم به خودم گیر میدم!منتظر

پسرفت بدیه میدونم.......امانمیدونم علتش چیهمتفکر  واقعیتش این مدت بابا ومامان کمتر از همیشه بهانه گیری میکنن اما من دائم مث شرطی ها  منتظرم یه چیزی بگنکلافه

توی دلم آشوبه  وقتی خوابن من آرومترم!  اگه غلت بزنن یهو با خودم میگم الانه پاشن یه چیزی بهم بگن!!

نمیدونم  امیدوارم فقط به خاطر هوا باشهخجالت

خدایا این کک رو برا چی آفریدی؟!سوال 

[ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

فیلم افسانه آه رو دیدم   دیدینش؟  مطمئنم قبلا هم پخش شده اما من ندیده بودم

فیلم حکایت زنیه که  از ته دل آه میکشه!!  و بعد آه بلافاصله در هیبت مردی بلندقامت با پوششی که چندصدسال پیش رایج بوده ظاهر میشه و بعد از کمی دلداری به زن میگه میتونه کمکش کنه تا جای زن دیگه ای باشه

وبعد یه چرخه شروع میشه  هربار جای شخصی دیگه و در نهایت به خودش میرسه!!!

فیلم جالبی بود ویادآوری میکرد آدمای پشت دیوار خونه ها هرچقدر هم که به نظر خوشبخت بیان تو زندگیشون لحظه هایی هست که از ته دل آه بکشن..........

اما لحظه ی بعد از این آهه که مهمه اینکه بعدش چطور رفتار کنن زندگیشونو میسازه

تنها چیزی که از بابتش مطمئنم تو زندگیم اینه که هرگز نخواستم  جای شخص دیگه ای باشم

همیشه دلم خواسته از اینی که هستم بهتر باشم اما هیچکسی تا حالا نبوده که دلم بخواد جای اون باشم!خیال باطل

حیف که همین کافی نیس......نشونه ها همیشه هستن اما چشم یا عینکی که کمک کنه اونا رو ببینم گم کردم..........هیپنوتیزم

امیدوارم هرگز آه نکشین اما اگه آه کشیدین بعدش توی آهتون پیله نبندین و بپرین ازش.....قلب

دنیای ما، نه سپیده نه سیاه......آدماشَم همه خاکستریَن

بعضیا فکر میکنن اولیَن، اما.........یکی مونده به آخریَن!!!

پیوست بی ربط: جین هم فقط جین های فغانس!!!!!

احتمالا هیچکس این سریال مزخرف! شبکه وان تی وی خودمونو ندیده اما توش از ازل که آقاپسر مجرد نقش اول از فغانس پاشو گذاشت تو مملکت یه شلوار جین پاش بود که تمام تمام فیلم پاش بود حتی وقتی داشت با پسر 4-5 ساله اش بازی میکرد!!!

 

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

هفته پیش یه روز هم نبود که افت فشار نداشته باشم!!! یکی دیگه توراهی داشته اونوقت من.......زبان

البته مامانم میگه تقصیر خودته  احتمالا راس میگنابرو

از شنبه شروع شد گاهی اینطوری میشم که تو پیاده روی فشار کم میارم!!

یعنی میفهمم دارم ضعف میکنم که باید یه چیز شیرین بخورم وچند دقیقه بشینم یا لااقل از سرعتم کم کنم تا حالم خوب شه

مث مامانم به قول معروف بدنم شیرینی میکشه!!! حیف که متابولیسمم بیشتر وقتا مرخصیهمنتظر

 شنبه که با هانا بودم باید سر یه ساعتی حتما میرفتم جایی، این شد که با وجود اینکه فشارم افتاده بود تنها خوردنیی که داشتم یعنی آب رو خوردم و سرعتمونو زیاد کردیم تا من به موقع برسماوه

اما هر دقیقه حالم بدتر میشد کم کم یه فشار رو روی قفسه سینه حس میکردم(مطمئنم قلب نبود خیلی بالاتر بود!)

وبعد سردرد هم اضافه شد و همچنان توقف نمیکردیم...........

از هانا جداشدم و رفتم جایی که باید و کارم سریع تموم شد و به اولین مغازه که رسیدم رفتم تو  اما اصلا مغزم یاری نمیکرد و نمیدونستم چی بخرم!!

مکثم که طولانی شد دوست فروشنده فکر کرد معذبم از گفتن چیزی که لازم دارم و رفت بیرون!!!

اما خب این کارش باعث شد به خودم بیام و چشمم بیفته به شکلاتها از اینا که در واقع یه کاور شکلاتی هستن و اسمشو نمیدونم!

یه دونه خریدم و اومدم بیرون و خوردم  توی خونه هم یه سری دیگه بخور بخور....... اما درد سر و فشار قفسه سینه تموم نمیشدآخ

فشارم اما کم کم اومد بالا تا 12 شب بالاخره دردها هم کمتر شدن........

اما این افت فشار هر روز هفته همراه سرگیجه و ..... تکرار شد که البته دیگه اشتباه نمیکردم و زود نمک یا شکلات میخوردم  خیلی زور داره غذاتو زیاد پرنمک برگزار نکنی بعد مجبور باشی یهو نمک خالص بخوری

جنبه یه مختصر رژیم رو نداره بدنمخنثی  چندسال پیش دکترم قرص ویتامین B1 رو به خاطر اینکه دستام زود خسته میشن تجویز کرد که تنبلی کردم و نخوردمنگران  حالا بازم همراه ضعف دستام هم خسته میشنمتفکر

راستش منتظر کارت بیمه جدیدم  از این زردا !نیشخند  از طرف مامانه و کلی از هزینه های آزمایشگاه ودرمانی رو متقبل میشهاز خود راضی

این کارته بیاد برم یه چک آپ کاااااامل بشم ببینم دیگه چه ویتامینی کم دارم تا به ماه رمضون نزدیک نشدیم جلوی این ضعف ها رو بگیرمابرو

[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

سلام  من شهره ام به رازداری ونگه داری از اسرار  موقت ملت!!!زبان

موقت چون بالاخره اغلبشون شترسواریهایی هستن که دولا دولا نمیشه  اما موقتی میشه پشت کوه برگزارش کرد تا وقتی  مسیر کوهستانیه نیشخند

مهرناز باردارهههههههههههورا

شما که از خودمونین گفتم یعنی دیروز تا حالا سخت بود نگهداری این راز موقت!!

البته من به تعهدم پایبندماااااا  من ازش پرسیدم شهر رو خبر کنم؟ اونم گفت بذار قلبش تشکیل بشه بعد الان زوده!

شما که همشهری نیستین؟!!نگرانقهقهه

شیش هفتشهخیال باطل  کی قلب تشکیل میشه؟  من میدونستمااا الان یادم نیسبازنده

نمیدونم چرا باورم نمیشد!  بابا هم خونه بود نمیشد زیاد احساساتی شد!!!

با اینکه کاملا قابل پیش بینی بود بخصوص که خودشون میخواستن تا اینجا زندگی میکنن نزدیک خونواده مهرناز، بچه دار بشن

آخه موندگار نیستن  تو این شهر.....

فعلا هم ویارش اینه که به خونش حساس شده ومیگه خونه ام  بو میده!!ابرو

.................

پنجشنبه خواهر زن عمو بزرگه که روزی روزگاری دوست بودیم هم دوباره زایمان کرد بازم پسردار شده

باباشون عاشق نوه دختره  اما هنوز همه نوه ها پسرننیشخند

این دوست من چندماه بعد از ازدواجش تغییر کرد جوری که حتی خواهرش هم میگه اگه چندساعت باهم باشیم مکالمه چندانی نخواهیم داشت!!!!!!!!!

و خب من که ازش دورم که هیچی!

پسرعمو  که زنگ زد خبر زایمانش رو بده من گوشی رو برداشته بودم اما خواست که گوشی رو به مامان بدم!!!

بعد خبر رو به مامان داد  ازش پرسیده بود چرا به صنم نگفتی؟!!    گفته بود آخه شما بیشتر ذوق میکنین !!!!!!!!!

مامان میگه  حق داره  راس میگه تو زیاد احساسات به خرج نمیدی اینجور وقتا  البته برای ما! دل شکسته

بهش گفتم خب شما ذوق آدمو کور میکنین ناراحت

این واقعیته که سالهاست ذوقهای من کشته میشن!  وقتی ذوق چیزی رو دارم بابا یه جوری برخورد میکنه که یعنی تو باز بچه شدی سروصدا میکنی و.....

من هم به نشون ندادن حسم عادت کردم  میرم یواشکی چند قطره اشک میریزم  و باهاش خوشحالی یا ناراحتیم رو دفن میکنمچشم

واااای ولش کن اینا رو مهرنازو بگووووووووو  هنوزم باورم نمیشه......خیال باطل این قلبه کی ساخته میشه؟ زبان

[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

چندسالی گذشته از اون تصادف که مادرش از دس رفت، بدون پدرش با خانواده مادرش میومدن اینجا که......

تصادف خیلی هم ناجور نبوده اما مادره اونقدر آسیب دیده بود جلوی چشم پسرش که.........

مادر پدرش خیلی تلاش کرد از یه سال بعدش تا برای پسرش یه ازدواج دیگه جور کنه تا بخصوص نوه اش از تنهایی و گوشه گیری دربیاد اما پسرش زیر بار نمیرفت.......

تا یه سال پیش که بالاخره پدره به یکی از همکارانش که البته هنوز ازدواج نکرده بود اما سنش بالا بود علاقه مند شد و.....

اما یه عالمه اما وسط بود، از نظر خانوادگی ومذهبی خیلی متفاوت بودن و پسرک هم ازش خوشش نمیومد

 دقیقا تو همون موقعیتی که خیلی اصرار داشتن برای مراسم عقد هرچندروز یه بار یکی از اقوام خانمه فوت میکرد!!

اما اونا اهمیتی ندادن! و یه مراسم توی محضر برگزار کردن و یه مهمونی شام توی رستوران وهمه اینا بدون حضور پسرک بود.....

خانمه تو این مدت برای پسر کادوهای گرون وخاص میخرید اما پسرک بهش اهمیتی نمیداد وتمام سعی خودشو میکرد که باهاش روبرو نشه

اونا هم رفتن مسافرت وپسرک اینجا پیش مادر پدرش موند.....

اما حالا خبر رسیده که بالاخره به هم عادت کردن و پسرک دیگه دلش پرنمیکشه بیاد اینجا دیگه از اون زن فراری نیس وبه هم خو گرفتن.....

نیاز به مادر برای دختر یا پسر فرقی نداره حتی اگه اون زن مادر واقعیش نباشه انگار آدمیزاد به داشتن این فرمول نرمال داشتن پدر ومادر نیاز داره

چیزی که بوی خانواده و غذای گرم و..... بده و همه اینا رو یه زن واسه خونه انجام میده  البته هستن مردایی که تلاش میکنن برای خانواده کامل یا نصفه نیمه شون مادری کنن!  اما تجربه ها نشون میدن اونقدرها هم موفق نبودن

یه زن گرمی خونشه، مادر خونشه،  صفای خونه ست.البته خدمتکار نیس ومنظور من این نیس که زن همه کارا رو باید انجام بده  اما مدیریت کارا رو یه زن بهتر انجام میده

راستش من فکر نمیکردم این ازدواج آخر وعاقبت خوشی داشته باشه! اما اشتباه میکردم بچه ها هرچقدر هم که مغرور وبی نیاز از محبت نشون بدن بازم تشنه گرمی خونه هستن وپسرک هم

امیدوارم گرمی خونشون پایدار باشه 

پیشاپیش روز زن و مادر رو به همه کسانی که لایق مادری و زن بودن هستن تبریک میگم و برای گرمی خونه هاتون دعا میکنمقلب

پیوست: برا ماماناتون کادو خریدین؟نگران 

[ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

جمعه شب هفته پیش، دیروز نه قبلیش! زن عمو بزرگه اومد و بهم گفت مادرجون رو امشب میبریم خونه خودمون وجواب همیشگی منو شنید: هرطور صلاح میدونین!

داروها رو باهم چک کردیم وکم وکسریاشو فرداش براشون بردم .....

همه هفته هرروز که با مادرجون تلفنی حرف زدم گفتن که لازم نیس براشون نهار بپزم زن عمو داده واسشون!!!

 پنج شنبه چون میخواستن برن تولد برادرزادشون شهرمجاور،  از صبح بهم گفتن و......

میدونم اینها همه نتیجه یه بار رک بودن منه!

اون اوایل تابستون پارسال که مادرجون به مراقبت 24 ساعته نیاز داشتن و حرف سر این بود که کجا بمونن یه بار همین زن عمو منو اساسی گیر آورده بود به حرف!

یه عالمه بهونه آورد برای اینکه نبردشون خونه خودش.....از اون وقتا بود که بدجوری میخ روی اعصاب من میکوبیدآخ  وشد آنچه گاهی میشود!زبان   یعنی اون روی خیلی رک من  پرید بیرون و :

من: ببخشیدا  کاری به حالا ندارم اما راستش من همیشه با خودم فکر میکردم چرا شماها مادرجون رو زیاد نمیبرین خونه خودتون؟!   خیلی کم پیش میومد ظاهراً شماها متوجه نمیشدین اما من میفهمیدم که خیلی سرحال شدن و بهشون خوش گذشته!

زن عمو: خب آخه هرموقع هم میبردیم سختشون بود خونه ما بخوابن میخواستن برگردن خونه شما یا خونه خودشون.......

من: بله میدونم منظورم همون چندساعت عصر بود  خیلی روحیشون خوب میشد که خونه یکی دیگه از بچه هاشون رفتن......

زن عمو: خب تو چرا قبلا نگفتی اینارو؟

من: من باید به عموهام میگفتم چرا مادرتون رو گاهی نمیبرین خونه خودتون؟؟؟!!!

زن عمو: خنثی(سکوت)!!

این مکالمات باعث شده هرچند وقت یه بار زن عمو بزرگه همت کنه و مادرجون رو ببره خونشون اما این هفته دیگه واقعا کولاک کرده که هر روز ناهار هم واسشون گذاشته!!!

راستش اون روز طبق معمول بعدش از گفتن این حرفا خجالت کشیدم اما حالا با خودم میگم لازم بود کسی بهشون یادآوری کنه وحیف که اون یکی هم حضور نداشت!!

هرگز فراموش نمیکنم وقتایی که بچه تر!  بودیم و کلی خواهش میکردیم باباجان رو که هنوز فیزیکی هم بین ما بود! تا بیاد خونه ما و اون در حالی که چشاش پر از برق شادی بود که خونه پسرش اومده  قبل از سلام داد میزد من نمیخواستم بیامااااا بچه ها اصرار کردن!!چشمک

حیف!.... چندسال پیش توی نوروز خونه عموبزرگه با همون صدای رسای معروفش به همه گفت که واسه سیزده بدر تدارک ببینین من میرم مشهد و خودمو برا سیزده بدر میرسونم......

اما زنده برنگشت!  سیزده بدر دومین روزی بود که به عزاش نشسته بودیم....روحش شادقلب

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

داداش بعد از اون بازگشت از مرخصی که چندروزمونو خراب کرد یکی دوروز اومد و رفت

از چند روز قبلش تماس میگرفت برا تلطیف فضا!!

بابا ومامان اون چند روز خیلی اذیت شدن بابا که طبق معمول حرفی از نگرانی نمیزد اما یه نصفه روز تب ولرز داشتناراحت

از این جهت من هم به بابا رفتم تاحدودی. چیزی نمیگم تا یهو بدنم عکس العمل نشون میده

بعد از اینکه فهمیدیم حالش خوبه وبرگشته  مامان با مافوقش تماس گرفت وبهش گفت که شما ازش بپرسین کجا بوده و......

فرداش کسی تماس گرفت وگوشی رو سپرد به همون مافوق داداش،  مامان نبود  و  به من گفت برادرتون چیزی بیشتر از اونی که به شما گفته به من نگفته!!!

دریغ از یه ذره جذبه واقتدار !!  من اصلا تصور نمیکردم س.ربازی حالا انقدر راحت و جالب باشه منتظر

من واقعا بعده خدا  امیدم به این بود که داداش تو این دوره تغییر کنه زهی خیال باطل!!

حتی یه ذره هم منظم نشده همچنان باید به سختی بیدارش کنیم و  و و

پیوست بی ربط: کاش میفهمیدم رابطه کارکرد کلیه ام  با  زنگ تلفنمون چطوری برقرار شده!!!

به محض حضور در دبلیوسی  صدای تلفن به گوش میرسد!!!!ابرو

[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

روز چهارشنبه توی مراسم با اینکه آفتاب نمیذاشت اما راستش منم دیدمش!  اما شک داشتم چون خیلی وحشتناک چاق شده بود!!

یکی از دوستای صمیمی دوره دبیرستانقلب

دیدم داره میاد طرف ما...... اومد  وگفت دیدمت از دور  حرفایی که وقتی آدما سالی یه بار همدیگه رو میبینن زدیم

بخصوص جمله هایی مث چه خبر چه کارا میکنی حدودا ده باری شنیدم! ودیگه نمیخوای درس رو ادامه بدی؟ وجوابی که من دادم واونم تایید کرد پشتم باد خورده و هیچ اشتیاقی نیس......

دخترکش یک سال و دوماهه شده از اون فسقلیهایی که فقط گوشوارشون جنسیتشونو مشخص میکنهچشمک

نمیدونم چرا مادرایی که دختراشون قیافه دخترونه ندارن لباسهایی واسشون میخرن که چندان دخترونه نیسمتفکر یکیش همین هانای خودمونشیطان

ونمیدونم چرا بعضی از خانما توی شیردهی خیلی بیشتر از بارداری چاق میشنسوال بازم مث هانازبان

انگار میزان کالری دریافتی کاملا بی حساب کتاب میشه خنثی

البته قبل از بارداریش هم داشت چاق میشد بهش گفتم ما تو این محیط کوچیک که هربار سر میچرخونیم یه آشنا میبینیم میریم پیاده روی تو توی پایتخت که این مشکلو نداری

میگفت نه اینطورم نیس تو محله مون همه منو میشناسن و..... اما به نظر من اینا بهانه بود و تنبلی میکرد...........

مث هرسال دعوتمون کرد به مراسم سه شب که شب آخرش شام میدن!!!

میگفت از خوابت بزن وبیا!!  فکرکن! این چندسال که من زیاد نمیرم اشتباها فکر کرده من زود میخوابم!!!

بهش میگم من زود نمیخوابم اما توی مراسم خوابم میگیره ومعذب میشم.....

دیگه تو رودربایستی دوشب رفتیم ومثلا خواستیم از شام در بریم که یهو دیدیم دم در یکی انگار از جنس ازمابهترون پرید جلومون با ظرفای غذاتعجب

قیافه هامون دیدنی بود غافلگیری بامزه ای بودزبان

اینم یه اخلاق بد منه که توی مراسم سخنرانی خوابم میگیره!! واز اون بدتر اگه مهمونی داشته باشیم که خیلی حوصلمو سر ببره و رو اعصابم باشه خوابم میگیره و یواش یواش خمیازه ها شروع میشهآخ

حیف که فرصت زیادی برا حرف زدن پیدا نکردیم البته متاسفانه یا خوشبختانه مدتهاست زیاد دلم براش تنگ نمیشه!ابرو  بخصوص از وقتی که فقط من بودم که هرازگاهی بهش تلفن میزدم

دنیای آدما گاهی اونقدر عوض میشه که  از دل برود همان که از دیده برفت  بدجوری جای مصداق پیدا میکنهافسوس

هانا هم باز از دیروز رژیم شروع کردهخیال باطل

دختر هانا داره 5ساله میشه و هانا بعد از شیردهی چندتا کار رو همزمان انجام داد و20 کیلو وزن کم کرد!!!

درمان تیروئیدشو شروع کرد، پیاده روی شروع کرد ،رژیم غذایی گرفت، استخر منظم میرفت واز همه مهمتر دیگه شیردهی رو قطع کرد البته ناچار بود به دلائلی.......

اما حالا بازم از اون 20 کیلو 10 کیلو برگشته ابرو صبحی زنگ زده به دردودل که خوراکی ها با من حرف میزنن و......نیشخند

به نظر من وزن کم کردن فقط اراده وهمت میخواد وبسنگران

[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

سلام نمیدونم به پلو غذای آشنایی براتون هست یا نه؟

برای من نبود!!  یعنی اولین بار شاید 2سال پیش از همسر پسرداییم شنیدم وتوی نت یه جا دیدمش

 ولی نمیدونستم یه غذای قدیمی ایرانی وشاید اصفهانی باشه چون به هرحال ظاهرا به اصفهان به خوبی شهرت داره!

توی نت این غذا فقط به سرخ شده بود که به عنوان ته دیگ ولابلای پلو گذاشته میشد

این دوست وفامیل هم گفته بود با عدس توی پلو میریزن

من با عدس امتحان کردم  ویکبار هم به تنهایی یعنی با پیاز سرخ شده، بدون عدس خوشمزه تر بود!!

چندروز پیش متوجه سیب درختی های یخچال شدم که پوستشون دیگه طراوتی نداشت وتصمیم گرفتم به جای به توی عدس پلو بریزمابله

وبه نظرم از به پلو هم خوشمزه تر شدخوشمزه

پیاز رو من چون در دسترسم بود با روغنی که از جوشاندن قلم داشتم تفت دادم تا نرم بشن وسیب رو که اندازه یه حبه قند خیلی گنده! خرد کرده بودم اضافه کردم تا تفت بخوره و یه کم بپزه 

اگه بخوایم گوشت چرخ کرده یا مرغ خرد شده(پخته یا حتی خام!) اضافه کنیم قبل از سیب باید بریزیم چون سیب خیلی سریع میپزه

پلو رو هم کته توی پلوپز پختم وآبش که تقریبا کشیده شد وسطش گودی ایجاد کردم و مایه سیبی رو ریختم توش و روشو با پلو پوشوندم وادویه های دلخواهم رو ریختم و زعفران دم کرده

میشد آبکش کرد ولابلاش دم گذاشت  اما حیف نیس؟چشمک

........................

اون اوایل که مینوشتم اصلا قصدم آشپزی نویسی نبود اما چون یکی از علائقم هست وجزو معدود کارایی هست که با اشتیاق شدید انجامش میدم اینجا هم ازش نوشتم

وقتی تشویقم کردین وحتی یکی دونفر لطف بینهایت داشتن وگفتن کتاب بنویسم!!!

اولش حتی بهش فکر هم کردم اما بعد با خودم گفتم توی نت حتی شماها هم نشده که یکبار به نوشته من اعتماد کنین وبهم بگین که امتحان کردین و.....

پس نوشتن وگردآوری چیزایی که خودم درست کردم بی فایده هست چون ظاهرا اصلا هم چیزای خوشمزه ای به نظر نمیاننیشخند

من کاملا قبول دارم که ذائقه ها به شدت متفاوته  و البته مثلا شاید اگه تصویری بودن جذاب میشدن

اما بیشترین دلیل من واسه نوشتن هرازگاهی آشپزیهام اینه که اولا نوشتنش هم لذت بخشه!

ودوماً شاید یه وقتی به درد یه رهگذر بخوره وسوماً راستش خودمم یادم نمیمونه وشاید یه وقتی به درد خودم هم بخوره!!مژه

سوتی نوشت: قصد داشتم رولت کوکوسبزی بپزم اما کوکوئه چسبیددددگریه

این شد که سیب زمینیش که آماده بود رو با یه تخم مرغ واون زردهه زدم وکف یه تابه خیس روغن! پهن کردم و کنجد پاشیدم

وپنیر ریختم وتکه های کوکو رو جدا میکردم ویه جوری روی پنیر گذاشتم بعد پنیر وبقیه کوکو های تکه شده وآخر سر بازم یه مقدار پنیرابرو

گذاشتمش توی آون تا اون لایه سیب زمینیه ببنده و پنیرا آب شن یه مقدار چسب کاری بشهساکت

خانواده پرسیدن ناهار چی داریم عرض کردم کوکو سبزی با ته دیگ سیب زمینیزبان  البته گفتم که قراربود رولت بشه ونشدبازنده

البته ظاهرش خوب بود اما حیف شد که رولت نشدناراحت  دفعه بعد! فویل نمیندازم شاید بهتر باشهمتفکر

بعداً اضافه شد......: یک عدد دوست عزیزدل اصفهانی یواشکی!! گفت که به پلو خورده ودوست داره اما نمیدونه که اصفهانی هست یا نهچشمک

اگه کسی میدونه که هست بگه و اطلاع رسانی کنه ممنوناز خود راضی

[ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

دیشب وقتی داشتم به کوچه خونه مادربزرگه نزدیک میشدم صدای یکی از یه جمع چندنفره رهگذر! رو شنیدم که خیلی رسا وبلندددد شماره خونشو گفت وسفارش کرد حفظش کنم!!!

تا کوچه خودمو نگه داشتم وبعد بی اختیار خندم گرفت!

خیلی وقت بود پیش نیومده بود اماهر دفعه منو یاده دوره دانشجوییم میندازه

یه بار که تنها بودم وبه سرعت داشتم خودمو به سرویسی میرسوندم که تقریبا نیم ساعت یه بار میومد متوجه شدم کسی داره سعی میکنه خودشو بهم برسونه......

روبرگردوندم و سعی کردم فقط یه کم از سرعتم کم کنم تا اگه آدرس میخواد بهش بدم آخه خودمم غریب بودم و درک میکردم گم وگور شدن توی یه شهر غریب سخته!!

قیافش یه کم مستاصل بود وتند تند یه چیزی رو تکرار میکردمتفکر

اما متوجه شدم چیزی که میگه یه سری شمارس که تو همون چندثانیه فهمیدم داره شمرده یه شماره موبایل رو پشت سرهم مث خدمات راهنماتلفن تکرار میکنه!!!منتظر

خواستم یه چیزی بگم(مثلا فحشی چیزی!) اما دیدم وقت ندارم سرعتم رو در حد یه دوی خانمانه ! زیاد کردم و دور شدم..... شانس آوردم به سرویس رسیدم و راننده که منو دید صبر کرد برسماوه

نمیدونم چرا این یکی هیچوقت یادم نمیره نیشخند  آخه قیافه یارو خیلی بامزه بود انقدر که تو نگاه اول فکر میکردی واقعا گم شده و میخواد کمکش کنی

حالا هرموقع کسی شماره واسم میده یادش میکنم ومیخندمزبان 

 

 

[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

سلام خوبین؟  من این روزا شبیه یه ربات هستم!  بیشتر کارها زیادی روتین هستن البته همچنان کیک میپزم و از این کار لذت میبرم

مدتیه دارو دادن به مادربزرگم رو هم کاملا مث یه ربات انجام میدم و غافلم از اینکه تست قند یا فشارخون بگیرم

گاهی خیلی بی حوصله هستم ودست کم روزی یه بار به خوردن قرص فکر میکنم!  اما تا اونجایی که بتونم سعی میکنم نخورمش

لااقل دو روز یک بار موقع بیرون رفتن به قصد پیاده روی توساعت نسبتاً مشخص باید جواب این سوال بابا رو بدم:  کجا تشریف میبرین؟!!!

و سعی کنم با یه تم بیخیالانه و عادی بدون اینکه تو چشماشون نیگا کنم بگم پیاده روی   وبعد الکی یه سوال پیدا کنم مث    بستنی میخورین؟!

و بابا مث بیشتر وقتا بگه نه میل ندارم(خوش به حالش!!)  و بعد برم بیرون و تا پیدا شدن سروکله دوستان یه کم حرص بخورم!

کارشناس هواشناسی پنجشنبه تذکر داده بود که واسه جمع کردن بخاریاتون عجله نکنین!

اما واقعا هوای عجیبی شده اینجا  روزی نیس که بارون نیومده باشه

هوا دست کم نیمی از روز ابریه  دیگه بحث ماشین شستن نیس  موضوع اینه که من به فاصله سه روز دوبار ورودی خونه رو تی کشیدمنیشخند  که البته الان دیدنیهخنثی

پس فردا تولد میتراست همون دوست قدیمیم که یکی از اولین پستهام رو ازش نوشتم.  واسش یه بلوز لیمویی خریدم  خداکنه دوستش داشته باشهخیال باطل

از اون دفعه دیگه نرفتم روی ترازو البته نباید میرفتم به دلائل فنی! حالا شاید فردا برم ببینم چه خبراس!!

چندروزی خوندن اون کتاب رو رها کردم تا حال روحیم بهتر بشه و حالا آتش بدون دود رو میخونم از نادر ابراهیمی........

[ چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ صنم ]

سرنوشت:این پست اولین روز امسال نوشته شد  یعنی هرچی سعی کردم ننویسم نشد!

متاسفانه یا خوشبختانه فرصت هم بود!  ونوشته شد

نمیدونم چرا اولین پستم باید این باشه  اما لااقل صبر کردم وتا حالا نذاشتمشخنثی

نه اینکه بگم شگون نداشته واز این حرفا که اعتقادی بهش ندارم  حتی راستش  توی حال بدی هم نبودم آرامش داشتم!!

...................

روز اول سال نو یه وقتی هم گذاشتیم برای سرزدن به درگذشتگان

خوبی (یا حقیقتش شایدم بدی) محیط  کوچیک اینه که بخصوص  توی مکان های عمومی  آشنایان رو زیاد میبینی

خب توی قبرستان البته  از انواع  در قید حیات  و  لاقید از حیات!!!

از عموجان بابای هانیه شروع کردم و قدم زنان از لابلای سنگها و درختچه ها پیش میرفتم نگاهم روی سنگها میچرخید

به آشناها که میرسیدم یه فاتحه واسشون میفرستادم .........

بعضیا فقط یه آشنای دور بودن فرصت زیاد نبود سهم اونا یه صلوات بود!!!

بین سنگها به کسایی مث بابایِ فاطمه، مامانِ سعیده و بابایِ مهرناز هم برخوردم

کسانی که  شنیدن مرگهای نابهنگامشون تن من رو هم لرزونده بود

یاد اون لحظه ای افتادم که توی مراسم بابای مهرناز تا مهرناز منو دید همدیگه رو بغل کردیم و منو رها نمیکرد

و بی تابی اون اساسی اشک منو هم درآورد به جای اینکه آرومش کنم یکی از دوستای مشترک اومد منو جمع کرد!!

حالا میرسم به اون فامیل جوانی که کمتر از یه سال پیش تو تصادف از دست رفت

ذهنم دوتا چیزو یادم میاره.........

اولیش وقتیه که بچه بودیم وما رفتیم خونشون تا خواهر تازه دنیاآمده اش رو ببینیم

اون از من کوچیکتر بود..... اسمم رو یاد گرفت

 و تا چند روز بعدش انقدر خواهرکش رو با اسمم صدا زد که همین اسم رو روش گذاشتن!

دومیش واسه وقتیه که مادربزرگش چندوقت پیش اومد پیشمون ..........

نمیدونم چی شد که حرف کشید به هوسرانی هاشتعجب   یه چیزایی میدونستم اما نه دیگه تا این حد!!  با خودم گفتم خدا هم دیگه گلچین نیس!!!  .........

بین سنگها به دوتا دختر جوان به اصطلاح ناکام! هم برخوردم

جالبه که روی هردو سنگ همون نوشته ای حک شده بود که سالها روی جاکلیدی من هم بود:

به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته قدم بردارید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!

هرگز از بودن توی قبرستان نه ترسیدم نه ناراحت و معذب بودم

اونا هم تا چند صباح پیش زنده بودن و سرپا......باهاشون رفت وآمد داشتیم و....

بعضیاشون نزدیکانمون هستن که برامون عزیزن و فراموش نشدنی...

 

دفعه اول که خوش وخرم خونه مامان بزرگ تو جمع خانوما خیلی ریلکس گفتم که حس میکنم سال آخر عمرمه.........

زن عمو بزرگه طفلک شب بیخواب شده بود!

اون نمیدونست که من به اندازه ای که اون قضیه رو جدی گرفته به عمق قضیه فکر نکردم

به اینکه مرگ و جون دادن سخت ترین لحظه زندگی هرکسی هست و...

درسته که مدتی بود فکر میکردم عمر چندانی نخواهم کرد(راستش هنوزم!)

اما خب همونطور که میدونین من یه نیمچه افسردگی مزمن! دارمنیشخند که اون موقع یه کم حاد بود

اینه که خیلی فکرها حاصل تلاش ناخودآگاهمه برای آروم کردنم به شیوه تنبلانه:

اینکه نگران نباش ......اگه زیاد خوش نمیگذره  قرار هم نیس زیاد طول بکشه!!!

اون سال واقعا حس میکردم سال آخرمه   آخرین ماه رمضون  آخرین خونه تکونی آخرین عید وَ وَ وَ.....

ولی گذشت و من همچنان  سه سال دیگه به حیاتم ادامه دادمزبان

دلم میخواد زندگیم ثمر داشته باشه ..........چجوریشو نمیدونم

از فکر کردن زیاد وبی نتیجه گیج میشم!

اینکه آدم زود بمیره این حسن رو داره که گناه کمتری میکنه! و راحت میشه از دنیا

اما اساساً ما نیومدیم که گناه نکنیم........اومدیم تا زندگی کنیم و ثمر داشته باشیم

مرگ هم عرصه بایسته ای از زندگی است....... اما:

 کاش شایسته این خاکسپاری باشم.

 

[ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ صنم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اینجا دفتر یادداشتهامه از روزگارم و از آشپزی و ازخاطره هام مینویسم
RSS Feed